|
دوستانه
|

بودن
گر بدينسان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه ي بن بست
گر بدينسان زيست بايد پاك
من چه نا پاكم اگر ننشانم از ايمان خود ، چون كوه
يادگاري جاودانه ، بر طراز بي بقاي خاك
احمد شاملو
فوت و فن عشق
پيش بيا پيش بيا بيشتر
تا كه بگويم غم دل بيشتر
دوست ترت دارم از هرچه دوست
اي تو به من از خود من خويشتر
دوست تر از آنكه بداني چقدر
بيشتر از بيشتر از بيشتر
داغ تو را از همه داراترم
درد تو را از همه درويشتر
هيچ نريزد به جز از نام تو
بر رگ من گر بزني نيشتر
فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافيه انديشتر
قيصر امين پور ، روحش شاد
خدا را جايي در آسمان ها
فرض كرديم
دليلِ دوري ما از او نيز همين است
خدا را بايد در آيينة جانِ آدم ها ديد و پرستيد.

چه جمعه ها كه يك به يك غروب شد نيامدي
چه بغض ها كه در گلو رسوب شد نيامدي
خليل آتشين سخن ، تبر به دوش بت شكن
خداي عده اي دوباره سنگ و چوب شد نيامدي
براي ما كه خسته ايم و دل شكسته ايم نه !
ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ايم
دوباره صبح و ظهر ، نه غروب شد نيامدي
" اللهم عجل فرجه "

شعر نا گفته
نه!
كاري به كار عشق ندارم !
من هيچ چيز و هيچ كسي را
ديگر
در اين زمانه دوست ندارم
انگار
اين روزگار چشم ندارد من و تو را
يك روز
خوشحال و بي ملال ببيند
زيرا
هر چيز و هر كسي را
كه دوستر بداري
حتي اگر كه يك نخ سيگار
يا زهر مار باشد
از تو دريغ مي كند...
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار ، ديگر
كاري به من نداشته باشد
اين شعر تازه را هم
نا گفته مي گذارم ...
تا روزگار بو نبرد ....
گفتم كه
كاري به كار عشق ندارم !
قيصر امين پور

من تمنا كردم
كه تو با من باشي
تو به من گفتي هرگز ، هرگز !
پاسخي سخت و درشت
و مرا غصه اين هرگز كشت!
حميد مصدق

سفر ايستگاه
قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
و من چقدر ساده ام
كه سالهاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاه رفته
تكيه داده ام.
قيصر امين پور
جنبش واژة زيست
پشت كاجستان ، برف.
برف ، يك دسته كلاغ.
جاده يعني غربت .
باد ، آواز ، مسافر ، و كمي ميل به خواب .
شاخ پيچك ، و رسيدن ، و حياط .
من ، و دلتنگ ، و اين شيشة خيس .
مي نويسم ، و فضا .
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك .
يك نفر دلتنگ است .
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.
زندگي يعني : يك سار پريد.
از چه دلتنگ شد ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد ،
كودك پس فردا ،
كفتر آن هفته .
يك نفر ديشب مُرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.
قطره ها در جريان ،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.
سهراب سپهري

حرف آخر
هزار خواهش و آيا
هزار پرسش و آيا
هزار چون و هزاران چراي بي زيرا
هزار بود و نبود
هزار شايد و بايد
هزار باد و مباد
هزار كار نكرده
هزار كاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار بوك و مگر
هزار حرف نگفته
هزار راه نرفته
هزار بار هميشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو اي همه هرگز !
مگر تو اي همه هيچ !
مگر تو نقطة پايان
بر اين هزار خط نا تمام بگذاري !
مگر تو اي دم آخر
در اين ميانه تو
سنگ تمام بگذاري !
ارديبهشت 73 ، قيصر امين پور

ميوة تاريك
باغ باران خورده مي نوشيد نور.
لرزشي در سبزه هاي تر دويد:
او به باغ آمد ، درونش تابناك ،
سايه اش در زير و بم ها نا پديد
شاخه خم مي شد به راهش مست بار،
او فراتر از جهمان برگ و بر .
باغ ، سرشار از تراوش هاي سبز ،
او ، درونش سبزتر ، سرشار تر .
در سر راهش درختي جان گرفت
ميوه اش همزاد همرنگ هراس
پرتويي افتاد در پنهان او :
ديده بود آن را به خوابي نا شناس
در جنون چيدن از خود دور شد
دست او لرزيد ، ترسيد از درخت
شور چيدن ترس را از ريشه كند :
دست آمد ، ميوه را چيد از درخت .
سهراب سپهری